تبليغاتX
دخترک خاموش

دخترک خاموش

نمی دونم از کامپیوتر منه یا سرعت اینتر نت همین قده   اصلا نمیشه تو اینتر نت کار کرد

خیلی دلم میخواد درد دل کنم  تا دلم یکم آروم بشه اما حوصله نوشتن ندارم  ...شایدم وقتشو

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 22:28 توسط آدم برفی |

من میدونم خدا ی من چقدر بزرگه

هر چه قدر هم که غمهام بزرگ باشن

از خدام که بزرگتر نیستند

فقط  فقط  ............فقط بعضی وقتا ...دله دیگه  میگیره

خدای بزرگ  منو ببخش اگه بعضی وقتا ...

چقدر دلم میخواست  هیچ وقت بزرگ نشم

وای که چه روزایی بود بچه گیهامون  خوشبخت نبودیما  اما  نمیدونستیم

راستی  چی شده ؟چی شده هر چی بوی خوبی و شادی  و خوشی داشت  سالها پیش تموم شده

آخه چرا اینجوری شد دنیا ؟

وقتی نوبت ما شد چرا همه چی سیاه شد

راست میگی  دوست من (خیلی چیزارو ازمون گرفتند  خیلی چیزا رو باید بهمون میدادند  اما ندادند ولی با پررویی میگند قدرشو نمیدونین )

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 17:39 توسط آدم برفی |

حالا که کلاغان شوم شک

پیامبران زمینند

حالا که پیام نیامدنت تمام شهر را پر کرده

حالا که باور نیامدنت بر هستی چوب حراج زده

من بیشتر از همیشه به آمدنت ایمان دارم!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نشسته ای که شمع ها را فوت کنم...

خاموش می کنم...

یکی به یاد روزهای رفته ی کودکی...

خاموش می کنم ...

به یاد معصومیتی که دست بی رحم روزگار به تاراج برد

خاموش می کنم...

به یاد عشقی که نیامده برای همیشه از زندگی ام پر کشید

خاموش می کنم ...

به یاد شور و شوق امید که مدتهاست در دلم مرده

خاموش می کنم ...

به نام اطمینان و اعتماد که زیر گام های نامردان این شهر مدفون شد

خاموش می کنم....

به یاد خنده هایی که آتش شد و دود شد و در چشمانم جاریست

خاموش می کنم ....

به یاد روزهایی که جوانی را تجربه نکردم و تنها نامش را بر دوش کشیدم

خاموش می کنم ...

به یاد فرصتی که به من ندادند اما گفتند باید قدردانش باشم

خاموش می کنم ...

به یاد سرخوردگی ها و ناکامی ها و شکست های تمام روزهای پشت سرم

خاموش می کنم ...

به یاد نقاب شوق و شوری که مدتهاست بر چهره ی خسته ام کشیده ام

خاموش می کنم ....

به یاد فاصله ای که بود و هست و هر روز بیشتر می شود

خاموش می کنم ....

به یاد فردا که تصویری است مبهم و تیره و وهمناک

خاموش می کنم ....

به یاد ایمان که این روزها چه ارزان به فروش می رود

به یاد انسان که چه ساده سقوط می کند

به یاد آزادی که آرزو بود و پاک بود و شعار شد و لگد مال

به یاد ماندن و ایستادن که روزی افتخار بود و این روزها حماقت

خاموش می کنم ...

به یاد دستهایی که روزی به بهانه ی دوستی در هم گره می شد و این روزها برای دشمنی مشت!

به یاد شب هایی که طولانی تر شده و ماندگارتر

به یاد دروغ که سکه ی رایج بازارمان شده

به یاد شهامت که چه ساده و بی صدا به خاک سپرده شد

خاموش می کنم ....

به یاد قلبی که زنده است اما نمی تپد

خاموش می کنم ...

به یاد یادی که حالا سالهاست تصویری است متحرک از حقیقتی که مدتهاست طعم زندگی را از یاد برده

خاموش می کنم...

خاموش می شوم....

سکوت می کنم....

                        و تو

                            دست می زنی و کیک را قسمت می کنی!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 17:22 توسط آدم برفی |

 

 

هر چه می گویم انگار باز هیچ گفتن

در توانم نیست و پنداری هیچ نمی گویم...

« آن چه درباره اش نمی توان سخن گفت،

می باید درباره اش خاموش ماند.»

 

****************************

***************

*

 

می نویسم آری من می نویسم

از عشق برایت حرف می زنم

تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تویی
من زندگی میکنم
تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگیم
دوستت دارم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 16:59 توسط آدم برفی |

گذشت
" من اینقدر احساس بی نیازی می کنم که در زیر شدیدترین حملات هم از کسی تقاضای کمک نمی کنم ، حتی فریاد بر نمی آورم حتی آه نمی کشم در دنیای فقر آنقدر پیش می روم که به غنای مطلق برسم و اکنون اگر این کلمات دردآلود را از قلب مجروحم بیرون می ریزم برای آنست که دوران خطر سپری شده است و امتحان به سر آمده و کمر فقر شکسته و همت و اراده پیروز شده است."

بی نیاز
" خدایا از آنچه کرده ام اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاریهای خود بر تو فخر نمی فروشم، آنچه داشته ام تو داده ای و آنچه کرده ام تو میسرنمودی، همه استعدادهای من، همه قدرتهای من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.

خدایا هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه طوفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد... تو ای خدای من، ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نورمی تافتی و به استغاثه من لبیک می گفتی. تو ای خدای من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی. در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.

مغموم
خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد! خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود. خدایا دل شکسته ام، زجر کشیده ام، ظلم زده ام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم، در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام، تنها ترا می شناسم ، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.

خدایا ، فقط تو
" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

من آه صبحگاهم
" من فریادم! که در سینه مجروح جبل عامل در خلال قرنها ظلم و ستم محفوظ شده ام. من ناله دلخراش یتیمان دل شکسته ام که درنیمه های شب از فرط گرسنگی بیدار می شوند و دست محبتی وجود ندارد که برای نوازش آنها را لمس کند، از سیاهی و تنهایی می ترسند. آغوش گرمی نیست که به آنها پناه بدهد. من آه صبحگاهم که از سینه پر سوز بیوه زنان سرچشمه می گیرم و همراه نسیم سحری به جستجوی قلبها و وجدانهای بیدار به هر سو می روم و آنقدر خسته می شوم که از پای می افتم. نا امید و مأیوس به قطره اشکی مبدل می شوم و به صورت شبنمی در دامن برگی سقوط می کنم. من اشک یتیمانم که دل شکسته در جستجوی پدر و مادر به هر سو می دوند، ولی هر چه بیشتر می دوند کمتر می یابند. وای به وقتی که یتیمی بگرید که آسمان به لرزه در می آید."

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 17:35 توسط آدم برفی |


و در کتاب گناهان کبیره برای انسان ؛چه گناهی را سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هایش باشد !

(حسین پناهی)
 

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 0:38 توسط آدم برفی |

قسم به عشقمون قسم
همش برات دلواپسم
قرار نبود اينجوري شه
يهو بشي همه کسم
راستي چي شد چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات اومدم
ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم
تو دريا باش و من جويبار عشق و در تو جاري
من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها
من از هيچ بودن ها
از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم
راستي چي شد چه جوري شد
اينجوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
من از عمق رفاقت ها
من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينه بي قلب ظلمت ها نمي ترسم
من از حرف جدائي ها مرگ آشنائي ها
من از ميلاد تلخ بي وفائي ها مي ترسم

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 0:40 توسط آدم برفی |

خاطرم نيست که تو از باراني ، يا که از نسل نسيم


هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . . فقط آهسته بگو . . با دلم     مي

 ماني . . 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 0:39 توسط آدم برفی |

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشد م

بعد ازآن حادثه در کفرتو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از انکه مرا دوست نداری نشدم

ابررا چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویران تر از آن ابر بهاری نشد

ای خدا غصه نخور با زهمین می مانم

من زمین خورده ی این ضربه کاری نشدم

هرکه خواست ترا از من جدا سازد دید

هرچه کردی تو بمن از تو فراری نشدم

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 15:54 توسط آدم برفی |

 

اربعین حسینی را به همه دوستان تسلیت میگم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 20:40 توسط آدم برفی |

 

 

 

 

آدم برفی  قصه ی من خاموش شده 

آدم برفی  میمیره 

خیلی وقتی میشه که دیگه  چیزی یادش نمیاد  

خوب طبیعیه 

مرده ها  که  ....

 

(غصه های شطرنجی )

 

 

 

خدا

چقدر زیاد تنهام گذاشتی

چقدر زیاد زنده موندم

 

 

 

 

 

دیری است پایبند یک فرعون زمان زندگیم یک کالبد , یک تن افسار گسیخته ام عادت بود ستاندمش به دیار مردگان اینک منم و من با روحی سرکش تنهای تنها

 

 

به که گویم از غمم مادر 

که نبود بر سر من دست نوازش تو   دست  محبت بابا

 

به که گویم از غریبیم 

 

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری

نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

 

دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

 

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

 

سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب٬ گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

 

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 14:59 توسط آدم برفی |

می ترسی  ...

میدونی که  بالاخره  یه روز خواهد اومد

باز می ترسی

منتظری تا بیاد

بیاد و بهت بفهمونه  چیزی تو این دنیا نیست که فکر کنی میتونه خندیدنت  گریه کردنت  دلیل داشته باشه

می آد ...

 

و تو اینو میفهمی

چقدر سخته

 

ارزوی مرگ میکنی

اما ...محکومی ....

 

محکوم

به زندگی

 

...........

..

 

چیزی که ما فکر میکنیم  و اسمشو مرگ گذاشتیم  و ازش میترسیم  در واقع آرامشه ...زندگیه ...

چی داد زندگی به ما ؟

حالم بهم میخوره

 

از همه چی

بازم خسته م

همیشه 

هیچ وقت تمومی نداره

حالم بهم میخوره  از اینکه انسانم

از این دنیای لجن

از زندگی 

یعنی  چی ؟

زندگی  یعنی چی ؟

خدایی که مارو خلق کرده  و از رنج دادن ما خوشحاله

بعضی وقتا اتفاقی که میفته میگم  حتما پاسخ کار بدی  یا گناهی بود که متوجه نشدم و از خدا غافل شدم انجام دادم  اما یکم که فکر میکنم  تازه یادم میاد این همه بد بختی که آدما بی گناه    بچه و بزرگ  اسیرشن  چی؟یه بچه چه گناهی کرده که  هنوز شروع نشده  زندگیش آرزوهاش  خوشحالهاش  تموم میشن  ...بعد محکومه    محکوم به  اینکه   جسم بی قدرتش   جسم بی امیدش  هوای  کثیف دنیای  بی معنا رو  تحمل کنه    و نفس  بزنه      جون  بکنه            جون بکنه

 

خدا کجاست ؟

منو نمیبینه  ؟

چرا هیچ وقت ندید؟

از دنیا متنفرم 

 

همیشه آرزو کردم  به خدا گفتم  کاش منو  اگه باید خلق میکردی   به جای اینکه  تو هیبت انسان  خلق کنی  کاش فقط یه پرنده کوچک    یا   پروانه  ی کوچک  زشت خلق میکردی       هر چی  بودم   بودم  اما پا یی نمیدادی  که بزارمش روی زمین !

کاش

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 14:18 توسط آدم برفی |

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.
وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریه کنم
، گفتند دروغ است.
وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.
دنیا را نگه دارید،

میخواهم پیاده شوم.

 

(دكتر علي شريعتي)

روحت شاد

 

 

 

***************************

*******

***

رها در کوچه های پرت زمان

انتظار در تنگنای جنبش نفس ها

بوسه بی صدا که سکوت را در پرسه های نگاه می رباید و

   نقطه به نقطه تا گهواره ی شک و تردید

در خلوت آیینه سایه یی می سازد از خویشتن بی خبر

اتفاق لحظه یی تداعی از خواب تا چهره ی پنهان ابدیت

دایره ها که حلقه حلقه می شود در خیال حوض آب و بازیگوشی های گرم زندگی

کوله باری از واژه ها که می سوزند در خاموشی

و دیگر هیچ

 

************************************************************

***************************

***********

***

*

 

نمیدانم پس از مرگم کسی یادم کند یا نه؟

بخواند دفتر شعرم مرا شادم کند یا نه؟

 

منی که با امید لطف یزدان رفتم از دنیا

نمیدانم که گوشی به فریا دم کند یا نه؟

 

هر آنکس را که در دنیا زخود رنجانده ام

نمیدانم زبند خویش آزادم کند یا نه؟

 

اگر با تیشه ی طعنه بشد رنجان دلی از من

نمیدانم که آن ویرانه آبادم کند یا نه ؟

 

به نا حق گر که خوردم مالی از طفل یتیم اینک

نمیدانم که با بخشیدنم شادم کند یا نه ؟

 

اگر گاهی دل مادر زخود رنجانده گرداندم

نمیدانم که شیرش را حلالم میکند یا نه؟

 

زفرمان پدر گاهی اگر پیچانده ام سر را

نمیدانم که با بخشش زلالم میکند یا نه ؟

 

اگر حقی به نا حق کرده ام در طول عمر خود

نمیدانم که صاحب حق خلاصم میکند یا نه؟

 

اگر گاهی به راه کج نهادم پای در ضلمت

نمیدانم که پا فکری به حالم میکند یا نه؟

 

دروغم گر چه فردی را گرفتار بلا گرداند

گذشتش آنک آسوده خیالم می کند یا نه؟

 

دل جاوید گر رنجیده شد از دست این و آن

نمیدانم که دل دور از ملالم میکند یا نه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387 19:18 توسط آدم برفی |

 

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد

که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد...

 

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387 15:47 توسط آدم برفی |

 

 

خسته ام . . . 

 

     دلم گرفته . . .

 

کی نوبت من میرسه ؟

آیا تا اون وقت دووم میارم ؟

 

نه ...

نه ...

من مردم ...

حداقل خودم که میدونم ...

 

 

 

 

خسته ام ...

از کابوس

از خیلی چیزا

 

...........

از آدما

 

از

 

از خیلی چیزا

خیلی چیزا

 

 

 چی دارم میگم؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 13:54 توسط آدم برفی |

در عشق جاودانه الهی

قلب من از هیچ تغییری نمی ترسد

و در بستر اعتماد خود دلگرم است.

چرا که چیزی در این جا تغییر نمی کند:

توفان بدون من هم می غرد

قلب من ممکن است از نظر ها برود

اما خداوند همیشه همراه من است

چگونه می توانم دلسرد شوم ...

آنالیاتیتیا وارینگ

دوست خوبم دومان

 

*********************************

********************

***********

****

*

مرا اینگونه باور کن
کمی تنها,
کمی بی کس,
کمی از یادها رفته ,..
خدا هم ترک ما کرده ,
خدا دیگر کجا رفته ...؟
نمیدانم مرا آیا گناهی هست..؟
که شاید هم به جرم آن,
غریبی و جدایی هست..؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 17:1 توسط آدم برفی |

سرگیجه ام را به تو نمی گویم
هیچکاک نیستی که مرا فیلم کنی

تنهایی ام پای خودم،
همین قدر که بدانی خسته ام کافیست!
قبل ترها گفته بودم:
"این روزها مرا تاب نمی آورند
من این روزهای بی حوصله را"

 

**************************

*********

*

 

قفس به این بزرگی
کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن
ولی برنده بودم


+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 17:6 توسط آدم برفی |

تنها دل تو نيست كه چون ما شكسته است


اين كاسه كوزه بر سردنيا شكسته است


از من يكي مپرس كجاي دلم شكست


يكجا دو جا كه نيست صد جا شكسته است


از بس كه ذره ذره دلم را شكسته اند


حسرت برم به آنكه به يكجا شكسته است

 
هرگز كسي به بي كسي ما نميرسد


ما را كسي كه داده تسلي شكسته است


ديگر چگونه با دل خود درد دل كنيم


ظالم تمام آينه ها را شكسته است


غمها چه بيدريغ فراموش ميشوند


گويي تمام دست وقلمها شكسته است

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 19:42 توسط آدم برفی |

اسیران میروند منزل به منزل

                  در این شهر بلا شهر جفا

                             کودکان بابا کنان زخمی و نالان

                                        شکسته دل  تنها    میروند

 

شام غریبان سالار شهیدان  امام آزادمان  حسین (ع)را تسلیت میگویم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387 19:40 توسط آدم برفی |

 

محرم   تسلیت  باد

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387 20:53 توسط آدم برفی |

حسین(ع) ؛ بیشتر از آب , تشنه لبیك بود . اما افسوس كه به جای افكارش زخم‌های تنش را نشانمان

 دادند و بزرگترین درد او را بی‌آبی معرفی كردند

 

                                                          دکتر علی شریعتی

 

 

 

(خداوندا به ما لیاقت علی وار زیستن و حسین وار مردن را عطا فرما)

 

 

 

 

نه٬من هرگز نمی نالم.

قرنها نالیدن بس است.

میخواهم فریاد کنم.

اگر نتوانستم سکوت می کنم.

خاموش مردن٬

بهتر از نالیدن است!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 15:16 توسط آدم برفی |

با سلام به همه ی دوستان گلم

 

کریسمس  و تولد عیسی بن مریم و آغاز سال نو میلادی را  به همه ی دوستان گلم و هموطنان

 مسیحی خودم  تبریک میگم             

                                                                                                     

                                                                                            با آرزوی سالی  خوب

 

***********

***

*

 

 

 

دلم برات تنگ شده برادر خوبم

خیلی  تنگ شده

فردا ........فردا چی میشه ؟

                                                                 دوستت دارم  داداش گلم  هادی

همیشه بهت احتیاج دارم

به بودنت

به مهربونیت

به استقامتت

(میسپارم به خدا)

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387 14:21 توسط آدم برفی |

همین بس


که نوازندگان در باران


آرام می نوازند

 

روح آینه آرام است


قافیه در باد گم می شود


کوران آینه را دوست دارند


سیبی سرخ در باران رها می شود


کوران آینه را دوست دارند

 

به پا ایستاده ام در باد

 


نوازندگان در باد


آرام می نوازند

 

تجربه پیری به پایان است


نوازندگان در باران مرده اند


آن آینه را شکسته اند


من سیب را در باران گم کرده ام

 

**********************

********

*

 

 

 

و  خسته  ایمو  ... تنها ..............................سکوت  میکنیم  و این  آغازو  پایان  ما  بود  .

 

 **************************************************

*****************************

*

 

 

 

بی تو مهتاب شبی

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 


شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید


باغ صد خاطره خندید

 


عطر صد خاطره پیچید

 


یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

 


پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 


تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت

 


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام

 


خوشه ماه فرو ریخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

 


شب و صحرا و گل و سنگ 


 همه دل داده به آواز شباهنگ

 


یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن


لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 


آب ایینه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

 


تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 


با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم


سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

 


روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 


چون کبوتر لب بام تو نشستم 


 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم


بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 


حذر از عشق ندانم


سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

 


اشکی از شاخه فرو ریخت


مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت


اشک در چشم تو لرزید


ماه بر عشق تو خندید

 


یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم


پای دردامن اندوه کشیدم


نگسستم نرمیدم

 


رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم


نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم


 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 


بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

 

*****************

*****

*

 

 

سلام  دوستان عزیزم

 

عید غدیر را به همه شما دوستان خوبم  تبریک میگم

تو این شبها که بهانه های مقدس  و زیبایی  برای  شادی کردن و شکر کردن  خداست  برای  همه ی

 کسانی که غریب و از  کسانشون  دورن   دعا کنید

 

***************************************

************

*

 

خدایا ...

حرف دل امروزم را چنین می نویسم...

"هیچکس در این دنیا تنها نباشد و تنهایی را فقط برای خودت بخواه"

" هر کس همدلی داشته باشد تا بی ترس و خجالت دلش را راز گشایی کند"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 19:25 توسط آدم برفی |

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به دیدار باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

 

 

 

 

 

 

کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد

 و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از

 آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه

 مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد

********

**

*

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 22:20 توسط آدم برفی |

 

خداوندا!

اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا از وجود جهنم نجات دهی 

و از شعله های آنمرا رهایی دهی، همان بهتر که در آن شعله ها مرا بسوزانی

و اگر از آن سو به تو روی می آورم که مرا به بهشت فراخوانی و در آن جای دهی

درهای بهشت را برویم بسته نگهدار،

ولی اگر برای خاطر تو به سویت می آیم

 خدایم!

مرا از خودت مران،تو گرانبهاترین دنیا هستی ، 
 
بگذار تا ابد در کنارت لانه کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 0:36 توسط آدم برفی |

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد
عشق اینبار به دیوانه شدن می ارزد
گرچه خاکسترم و همسفر باد ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد
تیشه بر ریشه ی قصری که در آن شیرین نیست
 بیستون بی تو به ویرانه شدن می ارزد
یوسفم سینه ی من پیرهن پاره ی من
 ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد
خاک خامم عطش آتش و می در دل من
بزن آتش که به پیمانه شدن می ارزد
شانه ام زیر غم عالم و آدم اما
یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد
 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 8:56 توسط آدم برفی |

ببار بارون، ببار بارون

دلم از زندگی خونه دیگه هرجای این دنیا برام مثل یه زندونه؛

ببار بارون که دلگیرم،ببار بارون که غمگینم؛

خرابه حالِ من امشب دارم از غصه میمیرم؛

ببار ای نم نم بارون،ببار امشب دلم خسته است؛

ببار امشب دلم تنگه،همه درها به روم بسته است؛

ببار ای ابرِ بارونی، ببارو گونم و تر کن؛

مثل بغض دلِ ابرا،ببار این بغض و پَرپَر کن؛

نه دستی از سرِ یاری پناهِ خستگی هام شد،

نه فریادِ هم آوازی،غرورِ خلوتِ ما شد؛

نه دلگرمی به رؤیایی،که من هم بغضِ بارونم،

نه امیدی به فردایی،که از فردا گریزونم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 8:55 توسط آدم برفی |

دخترک خاموش به همتون سلام میکنه ...بعد از  نزدیک  ۴ ماه  اومدم  اینجا ...همه کلبه کوچک

 دلتنگیمو  تار عنکبوت گرفته بود                 میبینید که  همه ی گذشته رو فراموش کردم    دیگه هیچی

  یادم نمیاد  ...............هیچی........................................................................

تو زندگی غریبش اتفاقی افتاده که خیلی چیزارو تغییر داده بازم اومدتو کلبه ی کوچیکش . نمیدونه  تا

کی......................دل شکسته

 ش برا همتون تنگ شده  میگن  همه ی رفته ها یه روز برمیگردند  از گذشته م  چیزی  رو جا نذاشتم 

 همه چیزو پاک کردم   حتی اینجارو   میبینید که  گذشته ش  دیگه نیست   حتی  تو ذهنم 

سخته ...........فراموشی رو میگم ............................بعضی وقتا خوبه ...بعضی وقتا  مثل مرگ  میمونه

خیلی چیزا یادم رفته  حتی الان نمیتونم  درس بخونم  چون  شرایطی پیش اومده که  .... نمیتونم  برم

 دانشگاه                دلم براش  پرپر میزنه

یه روزی دخترک اینجارو  درست کرد  چیزی  جز غم  نداشتم توش بزارم    همه گفتن چرا  نا امیدی   چرا

  مرگ ؟                                 من از زندگی بیشتر از مرگ میترسم .......همین .

 

تا وقتی نفسش میزنه و دستاش مینویسه بازم اینجاست . بعضی دوستانم که بهم لطف داشتند و باعث

 دلگرمیم بودند و تنهام نگذاشتند ازشون ممنونم .......بازم با یاد امام حسین (ع)شروع میکنم محرم نزدیکه

برا

 هم دیگه دعا کنیم ... همتونو دوست دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 8:54 توسط آدم برفی |

X

خدایا دستانم را بگیر در پرتگاه سیاه زندگی






نترس از هجوم حضورم ,چیزی جز تنهایی بامن نیست!





ای عشق همه بهانه از توست
من خاموشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست
من انده خویش را ندانم
این گریه ی بی بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا ؟
توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
مست از تو ، شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمت ؟
کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
من می گذرم خموش و گمنام
آوازه ی جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست





و من ....... باز هم همانم .. ...دختری ... که ابرهای تمام عالم مدام در قلبش می گریند! (به یادگاری از اهورا)


Home
.Bahar 20.
Email

Archives

مرداد 1388

اسفند 1387

بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387



Links

خدمات وبلاگ نويسان
تنها گل من
پولاریس
انتظار سبز
هورا
آریانا
گمشده
پروا
خاک.زندگی
دومان
همسفر
آوا
فرشته
رز سرخ
قالب هاي جديد وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
آرشيو پيوندهاي روزانه



::..:..::




آمار سايت


تعداد بازديدها: